|
!!!!!اتاق خاطره ها!!!!!!!
به نامش و در پناهش
|
باران میبارید چترم کجا بود؟آسمان خدا چتر من بود آن محبوبی که یگانه معشوق من است از مرگ میترسم چون مرگ رو جلوی چشمام دیدم/خدا بهم فرصت داد و توبه کردم یه هفته نشده دوباره شروع شد ای کاش خدا همیشه تلنگر میزد تا یادم نره دیگه فرصتی واسه مهربونی کردن ندارم
[ ] [ ] [ ... ]
[ ]
یک زوج در اوایل ۶۰ سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن. ناگهان یک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادارموندین ، هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین. خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر کنم. پری چوب جادووییش رو تکون داد و اجی مجی لا ترجی …. دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک QM2در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت خب، این خیلی رمانتیکه ولی چنین موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می
افته ، بنابراین، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری ۳۰ سال جوانتر
از خودم داشته باشم.
خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه !!! پری چوب جادوییش و چرخوند و………
اجی مجی لا ترجی
و آقا ۹۲ ساله شد!
پیام اخلاقی این داستان:
مردها شاید موجودات ناسپاسی باشن ، ولی پریها……………. مونث هستند !!!!!!! نتیجه اخلاقی برای اقایون: :اگه یه پری جلوتون حاضر شد مواظب ارزوهاتون باشین [ ] [ ] [ ... ]
[ ]
[ ] [ ] [ ... ]
[ ]
راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی
اقامت داشت ! او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی …؟! دعا کرد و بخشش خواست و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد.اما راه ديگري براي امرار معاش پيدا نكرد .... بعد از یک هفته گرسنگی، دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست ..... راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گناهکار، می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!! و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد، هر مردی که وارد خانه می شد، راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت ... راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای، آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش ! برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟ گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد ... عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟! فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد . روح او , پس از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم !!! " اثر : پائولو کوئلیو [ ] [ ] [ ... ]
[ ]
ادامه مطلب [ ] [ ] [ ... ]
[ ]
[ ] [ ] [ ... ]
[ ]
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازند گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را بر گلویم سخت بفشلرد و خواب خفتگان خفته را اشفته سازد بدین سان بشکنند در من سکوت مرگبارم را (دکتر شریعتی) [ ] [ ] [ ... ]
[ ]
خدایا...
به من زیستی عطاکن که در لحظه ی مرگ بربی ثمریلحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطاکن که بربیهودگیش سوگوار نباشمبرای اینکه هرکس انچنان میمیرد که زندگی کرده است *** خدایا... به من توفیق تلاش در شکست،صبر در نومیدی،رفتن بی همراه،جهاد بی صلاح،کاربی پاداش،فداکاری در سکوت،دین بی دنیا،مذهب بی عوام،عظمت بی نام،خدمت بی نان،ایمان بی ریا،خوبی بی نمود،گستاخی بی خامی،مناعت بی غرور،عشق بی هوس،تنهایی در انبوه جمعیت،دوست داشتن بی انکه دوست بداند،روزی کن ***
[ ] [ ] [ ... ]
[ ]
قطره دلش دریا میخواست ، خیلی وقت بود كه به خدا گفته بود. هر بار خدا میگفت : از قطره تا دریا راهی است طولانی ، راهی از رنج و عشق و صبوری ، هر قطره را لیاقت دریا نیست. قطره عبور كرد و گذشت ، قطره پشت سر گذاشت . قطره روان شد و راه افتاد و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت. تا روزی كه خدا گفت : امروز روز توست ، روز دریا شدن ، خدا قطره را به دریا رساند ، قطره طعم دریا را چشید ، طعم دریا شدن را اما... روزی قطره به خدا گفت : از دریا بزرگتر ، آری از دریا بزرگتر هم هست ؟ خدا گفت: هست. قطره گفت : پس من آن را میخواهم ، بزرگترین را ، بینهایت را. خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بینهایت است. آدم عاشق بود ، دنبال كلمهای میگشت تا عشق را توی آن بریزد ، اما هیچ كلمهای توان سنگینی عشق را نداشت ، آدم همه عشقش را توی یك قطره ریخت ، قطره از قلب عاشق عبور كرد و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید ، خدا گفت : حالا تو بینهایتی ، چون كه عكس من در اشك عاشق است [ ] [ ] [ ... ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||